پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۰

یار جستم که غم از خاطر غمگین ببرد

نه که جان کاهد و دل خون کند و دین ببرد

دل سپردم به بتی تا شود آرام دلم

نه که تسکین و قرار از من مسکین ببرد

من در آن غم که دل از وی به چه فن بستانم

او در اندیشه که جان را به چه آیین ببرد

گر دهد خوی تو صد غصه ز دل تلخی آن

لب لعل تو به یک نکته شیرین ببرد

نکنم گریه ز شوقت چه کنم می ترسم

که غبار رهت از چشم جهان بین ببرد

بگذر سوی چمن تا ز لطافت رخ تو

پرده گل بدرد رونق نسرین ببرد

سخن چین سر زلف تو مستور خوش است

آه اگر بوی ازین نکته سخن چین ببرد

سیل اشکم ببرد سنگ ولی ممکن نیست

که تو را نقش ستم از دل سنگین ببرد

نقد جان در عوض خاک درت چیزی نیست

سود جامی ست اگر آن بدهد وین ببرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۲دل قدت را بلاست می‌گوید
  2. شمارهٔ ۳۹۳با تو آن کس که ز هر جا سخنی می گوید
  3. شمارهٔ ۳۹۴با تو آنان که حدیث چو منی می گویند
  4. شمارهٔ ۳۹۵لبم از شعله شوق آبله پر خون زد
  5. شمارهٔ ۳۹۶آن کج کله چو کاکل گلبوی شانه زد
  6. شمارهٔ ۳۹۷یار کز ساعد آستین بر زد
  7. شمارهٔ ۳۹۸تو را چو مشک تر از برگ یاسمین خیزد
  8. شمارهٔ ۳۹۹چو مست من ز خمار شبانه برخیزد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.