پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۹

نه پیکی که از ما پیامش برد

نه بادی که روزی سلامش برد

مرا طاقت دیدن او کجاست

که بی خود شوم هر که نامش برد

چو آن مه کند جلوه از طرف بام

فلک رشک بر طرف بامش برد

مرا سوی سرو سهی چون صبا

هوای قد خوش خرامش برد

بود سرمه دیده آن خاک راه

که مردم به صد اهتمامش برد

چه نیکوست بودن گرفتار او

خوش آن مرغ کو ره به دامش برد

به میخانه جامی به خود چون رود

مگر همت شیخ جامش برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۱لبم از خاک پات می گوید
  2. شمارهٔ ۳۹۲دل قدت را بلاست می‌گوید
  3. شمارهٔ ۳۹۳با تو آن کس که ز هر جا سخنی می گوید
  4. شمارهٔ ۳۹۴با تو آنان که حدیث چو منی می گویند
  5. شمارهٔ ۳۹۵لبم از شعله شوق آبله پر خون زد
  6. شمارهٔ ۳۹۶آن کج کله چو کاکل گلبوی شانه زد
  7. شمارهٔ ۳۹۷یار کز ساعد آستین بر زد
  8. شمارهٔ ۳۹۸تو را چو مشک تر از برگ یاسمین خیزد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.