پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۲

چشمم از گریه چو در ورطه خون می‌افتد

راز پنهان دل از پرده برون می‌افتد

به ختم آن زلف نگون است و مرا در ره عشق

هرچه می‌افتد ازین بخت نگون می‌افتد

بی‌تو گم شد اثرم وز غم تو در عجبم

که به سر وقت من گمشده چون می‌افتد

گذر دیده شد آغشته به خون دل ازان

پاره‌های جگر آلوده به خون می‌افتد

خلق گویند بکن صبر و لب از آه ببند

چون کنم صبر که آتش به درون می‌افتد

شعله آه من این سان که ز گردون گذرد

عرش را دم به دم آتش به ستون می‌افتد

جامی این نوع که سررشته تدبیر گسست

آخرالامر به زنجیر جنون می‌افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۴روی تو آفتاب را ماند
  2. شمارهٔ ۳۷۵اگر ناز و فریب چشم شوخت این چنین ماند
  3. شمارهٔ ۳۷۶شد خیال آن خط از دل وان رخ مهوش بماند
  4. شمارهٔ ۳۷۷یار رفت از چشم و در دل خارخار او بماند
  5. شمارهٔ ۳۷۸مرا ز مایه سودا امید سود نماند
  6. شمارهٔ ۳۷۹گرچه پیش تو مرا هیچ ره و روی نماند
  7. شمارهٔ ۳۸۰خاطر خوبان به صید اهل دل مایل نماند
  8. شمارهٔ ۳۸۱کسی کو شب به بالین من بیمار می‌گردد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.