پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۵

اگر ناز و فریب چشم شوخت این چنین ماند

عجب گر هیچ کس را در جهان دل بلکه دین ماند

نخستین تیر کاندازی فکن بر سینه ریشم

که ذوق آن مرا در سینه تا روز پسین ماند

خط مشکین تو بر لب صف موری ست پنداری

که ناگه وقت رفتن پای شان در انگبین ماند

مکن دور از رخم ای پاکدامن اشک خونین را

که ترسم داغهای خون تو را بر آستین ماند

بر این در گر چو باد صبح زاهد را گذار افتد

کجا در خاطرش اندیشه خلد برین ماند

گهی کآیی سواره روی خود مالم به ره شاید

که از خاک سم اسپ تو گردی بر جبین ماند

اگر جامی برد جز قبله روی تو را سجده

ازان شرمندگی تا حشر رویش بر زمین ماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۷یار رفت از چشم و در دل خارخار او بماند
  2. شمارهٔ ۳۷۸مرا ز مایه سودا امید سود نماند
  3. شمارهٔ ۳۷۹گرچه پیش تو مرا هیچ ره و روی نماند
  4. شمارهٔ ۳۸۰خاطر خوبان به صید اهل دل مایل نماند
  5. شمارهٔ ۳۸۱کسی کو شب به بالین من بیمار می‌گردد
  6. شمارهٔ ۳۸۲نمی خواهم که با من هیچ یاری همنشین گردد
  7. شمارهٔ ۳۸۳رسید قاصد و درجی ز مشک ناب آورد
  8. شمارهٔ ۳۸۴سحر نسیم صبامژده حبیب آورد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.