پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۲

نمی خواهم که با من هیچ یاری همنشین گردد

که می ترسم دلش ز اندوه من اندوهگین گردد

چو اندوه دل محزون من تسکین نمی یابد

چه حاصل زانکه چون من دیگری را دل حزین گردد

سواد دیده را مردم تو بودی کی بود یارب

که این ویرانه یک بار دگر مردم نشین گردد

پس از عمری دمی خوش گر برآید از دلم بی تو

به لب ناآمده در سینه آه آتشین گردد

ازان شیرین زبان هر شب جدا تا روز می سوزم

چو آن مومی که محروم از وصال انگبین گردد

به قد هر که برد تیغ هجران خلعت دردی

سرشک لعل من آن را طراز آستین گردد

ازان گم گشته در زیر زمین جامی کجا یابد

نشان گر فی المثل گرد همه روی زمین گردد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۴سحر نسیم صبامژده حبیب آورد
  2. شمارهٔ ۳۸۵مهی که حسن خطش بر بتان شکست آورد
  3. شمارهٔ ۳۸۶یاد آن مطرب که ما را هر چه بود از یاد برد
  4. شمارهٔ ۳۸۷آهوی چشم تو دل شیران دین برد
  5. شمارهٔ ۳۸۸کو صبا تا ره به سرو خوش خرام من برد
  6. شمارهٔ ۳۸۹نه پیکی که از ما پیامش برد
  7. شمارهٔ ۳۹۰یار جستم که غم از خاطر غمگین ببرد
  8. شمارهٔ ۳۹۱لبم از خاک پات می گوید
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.