پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۱

اگر هر شب نه در بستر نم از چشم ترم افتد

ز چاک سینه چون آتش جهد در بسترم افتد

چو در جانم زدی آتش برون ران از در خویشم

مبادا در حریم مجلست خاکسترم افتد

نشست اندر سرم سنگ جفایت گر سرم از تن

فتد بهتر که این تاج کرامت از سرم افتد

نخواهم کشتنت گویی ولی با آن لب و غمزه

که خونخوارند و خونریز این سخن چون باورم افتد

چو بی تو می خورم ساغر تهی ناگشته پرگردد

ز قطره قطره خون کز هر مژه در ساغرم افتد

بتر افتادم از عشقت خطا بود آنکه می گفتم

که عشق تو ز دیگر خوبرویان بهترم افتد

به عهد عافیت کردم هوای آن جوان جامی

چه دانستم کزو هر دم بلایی دیگرم افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۳تو را هرگز گذر بر جانب گلشن نمی‌افتد
  2. شمارهٔ ۳۷۴روی تو آفتاب را ماند
  3. شمارهٔ ۳۷۵اگر ناز و فریب چشم شوخت این چنین ماند
  4. شمارهٔ ۳۷۶شد خیال آن خط از دل وان رخ مهوش بماند
  5. شمارهٔ ۳۷۷یار رفت از چشم و در دل خارخار او بماند
  6. شمارهٔ ۳۷۸مرا ز مایه سودا امید سود نماند
  7. شمارهٔ ۳۷۹گرچه پیش تو مرا هیچ ره و روی نماند
  8. شمارهٔ ۳۸۰خاطر خوبان به صید اهل دل مایل نماند
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.