پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۴

گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشد

جمله دلها را به دام آرزوی خود کشد

من ز سر گویی تراشیدم زهی سرگشتگی

گر سوار من خم چوگان ز گوی خود کشد

خاک کویش بر تنم باشد ز رحمت خلعتی

بعد قتلم غرق خون چو گرد کوی خود کشد

عشقبازی خوی شد مسکین دلم را با بتان

این همه بیداد بدخویان ز خوی خود کشد

چون تو می خواهم دلی از سنگ لیک آهن ربای

تا تو چون تیر افکنی پیکان به سوی خود کشد

چون صراحی پر برآمد تشنه لعلت ز می

هم چنان از بهر یک جرعه گلوی خود کشد

لب فروبند از سخن جامی که طوطی این همه

بینوایی در قفس از گفت و گوی خود کشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۶رخت ز غالیه خط گرد آفتاب کشید
  2. شمارهٔ ۳۵۷خطت قوت ازان لعل خندان کشید
  3. شمارهٔ ۳۵۸شب دل سوخته آهی ز سر درد کشید
  4. شمارهٔ ۳۵۹دردا که عشق یار به دیوانگی کشید
  5. شمارهٔ ۳۶۰هیچ شب بی تو دلم ناله به گردون نکشید
  6. شمارهٔ ۳۶۱به گلگشت بهار این خاطر ناشاد نگشاید
  7. شمارهٔ ۳۶۲ماه من تا کمر از موی میان نگشاید
  8. شمارهٔ ۳۶۳بر من از خوی تو هر چند که بی داد رود
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.