پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۲۱

چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید

به همراهی او صد کاروان جان برون آید

ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش

که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید

مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل

نشاید کاروانی را که در باران برون آید

چو گریم بر گرفتاران دل سیل بلا گردد

مرا هر قطره خون کز دیده گریان برون آید

ز سینه با خیالش رفت جان آری گه رفتن

خوش است از صاحب خانه که با مهمان برون آید

من بی دل چو از شوق خط و رخسار او میرم

ز خاکم جای سبزه لاله و ریحان برون آید

نداند جز فغان جامی زبانش چون جرس گویی

برای آن بود کز وی همین افغان برون آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۳به سینه گر نه غمت دمبدم فرود آید
  2. شمارهٔ ۳۲۴چه شد یارب که آن سرو خرامان دیر می آید
  3. شمارهٔ ۳۲۵در آن کو می روم هر لحظه باشد یار پیش آید
  4. شمارهٔ ۳۲۶دی دولتم مساعد و اقبال بنده بود
  5. شمارهٔ ۳۲۷دی که بود آن کافر سرکش که ترکش بسته بود
  6. شمارهٔ ۳۲۸دوش چشم من به خواب و بخت من بیدار بود
  7. شمارهٔ ۳۲۹تا کی از هجر تو با غم همنشین خواهیم بود
  8. شمارهٔ ۳۳۰گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بود
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.