پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۰

گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بود

شد مرا از شوق لعلش گریه صد چندان که بود

ای رفیق کوی زهد از من سر و سامان مجوی

خاک شد در راه خوبان هر سر و سامان که بود

امشب افغانم ز چرخ ار نگذرد معذور دار

چون ز ضعف تن نماند آن قوت افغان که بود

چند سوزد جان من وه کآتش دل آب ساخت

یادگار تیر او در سینه هر پیکان که بود

گر شد ایمانم به کفر زلف شبرنگش بدل

ظلمت این کفر به از نور آن ایمان که بود

عاجز آمد آخر از درد دلم مسکین طبیب

گرچه کرد از مرحمت تدبیر هر درمان که بود

آه جامی زد علم چون چاک کردی سینه اش

عاقبت شد آشکار آن آتش پنهان که بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۲دی چو دید آن مه مرا از راه گردیدن چه بود
  2. شمارهٔ ۳۳۳رفتم به باغ و سرو خرامان من نبود
  3. شمارهٔ ۳۳۴هرشب از زلف تو حال من پریشان‌تر بود
  4. شمارهٔ ۳۳۵هر شبم در سر خیال آن لب میگون بود
  5. شمارهٔ ۳۳۶مرا به کوی تو خواهم که خانه‌ای باشد
  6. شمارهٔ ۳۳۷خوش آنکه وصال تو میسر شده باشد
  7. شمارهٔ ۳۳۸ساقی بیا که میکده را فتح باب شد
  8. شمارهٔ ۳۳۹چون برید از تن رگ جان آه دل آهسته شد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.