پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۲

فردا که دوست کشته خود را ندا کند

خیزد ز خاک و بار دگر جان فدا کند

شد روی دوست قبله ما کو امام شهر

تا در نماز خویش به ما اقتدا کند

بس پیر سالخورده که چون طفل خردسال

در مکتب تو لوح محبت هجا کند

حاشا که من لباس سلامت کشم به دوش

گر عشقم از پلاس ملامت ردا کند

مسکین فقیه می کند انکار حسن دوست

با او بگو که دیده جان را جلا کند

تو در میانه هیچ نیی هر چه هست اوست

هم خود الست گوید و هم خود بلی کند

جامی بمیر در غم یاری که بهر او

گر صد هزار بار بمیری کرا کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۴جان از آن لب‌ها حکایت می‌کند
  2. شمارهٔ ۳۰۵آن مه به جانب سفر آهنگ می‌کند
  3. شمارهٔ ۳۰۶دل به چنگ غمت آهنگ سرودی نکند
  4. شمارهٔ ۳۰۷لعل لبت به لطف حکایت نمی‌کند
  5. شمارهٔ ۳۰۸پاکبازان همه نظاره آن روی کنند
  6. شمارهٔ ۳۰۹خاک کویش را پس از کشتن به خونم گل کنید
  7. شمارهٔ ۳۱۰شبم در ماتم هجران دو ابرو در خیال آمد
  8. شمارهٔ ۳۱۱لله الحمد که آن مه ز سفر باز آمد
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.