پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۶۱

آیم که رُخت بینم و دیدن نگذاری

آواز خوشت نیز شنیدن نگذاری

دانم که دلم گشت در آن زلف سیه گم

لیکن چه کنم چون طلبیدن نگذاری

ناچار شود جامۀ بی طاقتی ام چاک

چون پیرهن صبر دریدن نگذاری

از من طمع صبر چنان است که ماهی

از آب برآری و طپیدن نگذاری

دل در شکن زلف تو بستن نپسندی

دیوانه به زنجیر کشیدن نگذاری

بگذار که از باغ تو یک میوه بچینم

گردد تلف آن میوه که چیدن نگذاری

در بحر بلا غرقه کنی کشتی جانم

خود تا به لب خشک کشیدن نگذاری

آه از دل آن مرغ که در قید تو افتد

هم کشتن او بِهْ که پریدن نگذاری

خلقی چو جلال آمده تا روی بیند

آن چهره بود حیف که دیدن نگذاری

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۶۳صبحدم می گفت نالان بلبلی بر شاخساری:
  2. شمارهٔ ۲۶۴چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذری
  3. شمارهٔ ۲۶۵من صورتی چنین نشنیدم به دلبری
  4. شمارهٔ ۲۶۶ای برگ گل سوری! از خار مکن دوری
  5. شمارهٔ ۲۶۷بزن تیغ و مکن تندی و تیزی
  6. شمارهٔ ۲۶۸بده ساقی شراب لایزالی
  7. شمارهٔ ۲۶۹ای چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی
  8. شمارهٔ ۲۷۰خیز که شب رفت و صبح کرد تجلّی
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.