پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۶۰

در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاری

عاشق گل را بباید ساختن با نوک خاری

دوستان پرسند کآخر در چه کاری در چه کارم

می گذارم عمر خود را بر امید انتظاری

بارها بار فراقت برده‌ام بر گردن جان

من بدین سختیّ و دشواری ندیدم هیچ باری

غمگساری هست هر کس را به روز شادی و غم

وای من کاندر غمت جز غم ندارم غمگساری

نقش رویت نیست غایب یک زمان از پیش چشمم

لاله زین سان بر نروید بر کنار جویباری

گر دهی تشریف در پایت فشانم جان و دل

برنخیزد بیش ازین از دست درویشی نثاری

خاک راهت شد جلال و پیش خود راهش ندادی

باد را گر هست راهی خاک ره را نیست باری

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۶۲بکوش تا دل آزرده ای به دست آری
  2. شمارهٔ ۲۶۳صبحدم می گفت نالان بلبلی بر شاخساری:
  3. شمارهٔ ۲۶۴چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذری
  4. شمارهٔ ۲۶۵من صورتی چنین نشنیدم به دلبری
  5. شمارهٔ ۲۶۶ای برگ گل سوری! از خار مکن دوری
  6. شمارهٔ ۲۶۷بزن تیغ و مکن تندی و تیزی
  7. شمارهٔ ۲۶۸بده ساقی شراب لایزالی
  8. شمارهٔ ۲۶۹ای چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.