پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۱۵

دردی که مراست با که گویم

درمان دل خود از که جویم

گه فتنه خال عنبرینم

گه بسته زلف مشک بویم

عشق آمد و رفت نام و ننگم

شوق آمد و بُرد آب رویم

دل کم نکند ز عشق مویی

ور عشق کند بسان مویم

خالی نشود ز آرزو سر

ور سر برود در آرزویم

گر جان خواهی بگوی با من

تا دست ز جان خود بشویم

ور سرطلبی اشارتی کن

تا ترک سر و جهان بگویم

من ذرّه ام و تو آفتابی

شاید که نظر کنی به سویم

خاک قدم توام ولیکن

بر باد مده چو خاک کویم

آن کاو چو جلال بنده تست

من بنده کمترین اویم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۱۷که می‌برد به سوی دوستان سلام غریبان؟
  2. شمارهٔ ۲۱۸آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آن
  3. شمارهٔ ۲۱۹مکن وز مهربانان رو مگردان
  4. شمارهٔ ۲۲۰از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یاران
  5. شمارهٔ ۲۲۱چون سایه منم فتان و خیزان
  6. شمارهٔ ۲۲۲ای چشم نیم مست تو خمّار عاشقان
  7. شمارهٔ ۲۲۳ای حریم آستانت مسکن آوارگان
  8. شمارهٔ ۲۲۴از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدن
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.