پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۱۴

پدید نیست دگر ره دل بلا جویم

ندانم این دل گم گشته را کجا جویم

تو گلستانی و من بلبل ثناخوانم

تو آفتابی و من ذرّه هوا جویم

مرا که لاف گدایی همی زنم چه عجب

اگر نواله ای از خوان پادشا جویم

بیا و گر سر شوریده بایدت سهل است

مراست وام به گردن ترا رضا جویم

مرا ز یار جفاکار نیست چشم وفا

خطاست گر ز جفاپیشگان وفا جویم

به سعی کام کسی چون نمی شود حاصل

پس آن بِهْ است که کام خود از خدا جویم

خیال زلف سیاه تو می پزد دل من

بلا همی طلبد خاطر بلاجویم

طبیب درد مرا چون بدید عاجز گشت

کجاست لعل لبت تا از او دوا جویم

جلال هر چه بگوید تمام گفته اوست

نه دزد گفته مردم بسان خواجویم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۱۶سحر چون غنچه بگشاید گریبان
  2. شمارهٔ ۲۱۷که می‌برد به سوی دوستان سلام غریبان؟
  3. شمارهٔ ۲۱۸آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آن
  4. شمارهٔ ۲۱۹مکن وز مهربانان رو مگردان
  5. شمارهٔ ۲۲۰از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یاران
  6. شمارهٔ ۲۲۱چون سایه منم فتان و خیزان
  7. شمارهٔ ۲۲۲ای چشم نیم مست تو خمّار عاشقان
  8. شمارهٔ ۲۲۳ای حریم آستانت مسکن آوارگان
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.