پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۱۳

بیا که داد صبوح از بهار بستانیم

برات بی غمی از روزگار بستانیم

بیا که هر چه بدان دسترس بود بدهم

ز دست و جام مَی خوشگوار بستانیم

اگر ز توبه در اندیشه ای به گردن ما

که فتوی از گل و از نوبهار بستانیم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۱۵دردی که مراست با که گویم
  2. شمارهٔ ۲۱۶سحر چون غنچه بگشاید گریبان
  3. شمارهٔ ۲۱۷که می‌برد به سوی دوستان سلام غریبان؟
  4. شمارهٔ ۲۱۸آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آن
  5. شمارهٔ ۲۱۹مکن وز مهربانان رو مگردان
  6. شمارهٔ ۲۲۰از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یاران
  7. شمارهٔ ۲۲۱چون سایه منم فتان و خیزان
  8. شمارهٔ ۲۲۲ای چشم نیم مست تو خمّار عاشقان
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.