پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۱۱

ما شب و روز رند و و مَی خواریم

ساکن آستان خمّاریم

جام در دست و دوست پیش نظر

وز دو عالم فراغتی داریم

صبحدم چون نهیم مَی بر کف

عالم هست نیست پنداریم

دو جهان را به نیم جو نخریم

جام مَی را به جان خریداریم

روز و شب رند و مست و مدهوشیم

کس نبیند دمی که هشیاریم

ما صبوحی کشان سرمستیم

ما خراباتیان مَی خواریم

شامگه بر کنار صحراییم

صبحدم در میان گلزاریم

دل و دین گو برو ز دست که ما

شیوه خود ز دست نگذاریم

سلطنت دونِ ماست تا چو جلال

بنده خسرو جها نداریم

هر زمان نام شیخ ابواسحق

بر دل و دست و دیده بنگاریم

ما غلامان حلقه در گوشیم

بر جبین داغ بندگی داریم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۱۳بیا که داد صبوح از بهار بستانیم
  2. شمارهٔ ۲۱۴پدید نیست دگر ره دل بلا جویم
  3. شمارهٔ ۲۱۵دردی که مراست با که گویم
  4. شمارهٔ ۲۱۶سحر چون غنچه بگشاید گریبان
  5. شمارهٔ ۲۱۷که می‌برد به سوی دوستان سلام غریبان؟
  6. شمارهٔ ۲۱۸آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آن
  7. شمارهٔ ۲۱۹مکن وز مهربانان رو مگردان
  8. شمارهٔ ۲۲۰از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یاران
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.