پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۰۷

در هجر تو زین گونه که بی صبر و سکونم

دادند همه خلق گواهی به جنونم

یاران ز من دل شده پرسند که چونی؟

من بیخودم از خود خبرم نیست که چونم

خواهم که به چنگ آورم آن زلف نگونسار

اینست که یاری ندهد بخت نگونم

بر من گذری کن که به دیدار جمالت

ز اندازه برون است تمنّای درونم

ناخورده یکی جرعه ز سرچشمه نوشَت

چشم تو چرا گشت چنین تشنه به خونم

دل درشکن زلف پریشان تو بستم

زیرا نه قرار است ازین پس نه سکونم

هر ظلم که بتواند و هر جور که باشد

با من کند ایّام که دیوار زبونم

پروانه رخسار چو شمع تو جلال است

چون سوختی از چشم مینداز کنونم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۰۹به رخ خاک درت رُفتیم و رَفتیم
  2. شمارهٔ ۲۱۰دادیم بسی جان و به جانان نرسیدیم
  3. شمارهٔ ۲۱۱ما شب و روز رند و و مَی خواریم
  4. شمارهٔ ۲۱۲منِ غریب که در هجر یار می‌گریم
  5. شمارهٔ ۲۱۳بیا که داد صبوح از بهار بستانیم
  6. شمارهٔ ۲۱۴پدید نیست دگر ره دل بلا جویم
  7. شمارهٔ ۲۱۵دردی که مراست با که گویم
  8. شمارهٔ ۲۱۶سحر چون غنچه بگشاید گریبان
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.