پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۶۱

آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع؟

ای صبا! تشریف ده تا جان برافشانم چو شمع

راز من چون شمع روشن گشت در هر محفلی

بس که سیل آتشین از دیده می‌رانم چو شمع

دارم امشب گرمیی در سر که ننشینم ز پای

تا سراپای وجود خود نسوزانم چو شمع

هر شبم تا صبحدم آتش به سر بر می رود

و آب حسرت می رود از رخ به دامانم چو شمع

یک زمان میرم زمانی خانه را روشن کنم

تا به جان کندن شبی را روز گردانم چو شمع

نیست دلسوزی که بر بالین من گرید دمی

در شب تنهایی ار بر لب رسد جانم چو شمع

گر سرم از دست خواهد رفت ننشینم ز پای

تا ترا در بزم خود یک دم بننشانم چو شمع

قدسیان آیند پیرامون کویم در طواف

گر شبی از نور خود بفروزی ایوانم چو شمع

ناصحم گوید نیاری برد جان از سوز عشق

گرنه سوز عشق باشد زنده کی مانم چو شمع

هر سحرگاهی چه آیم سوی مسجد چون جلال

من که هر شامی حریف بزم رندانم چو شمع

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۶۳سزد که رنجه کنی یک زمان قدوم شریف
  2. شمارهٔ ۱۶۴باز به بستان شکفته گشت شقایق
  3. شمارهٔ ۱۶۵مدّعی در عشق او گر طعنه زد بر من چه باک
  4. شمارهٔ ۱۶۶ای ز دوری رخت جامه صبرم شده چاک
  5. شمارهٔ ۱۶۷غلغل میخوارگان و غلغله چنگ
  6. شمارهٔ ۱۶۸اگرچه روز و شبم با تو در خیال خیال
  7. شمارهٔ ۱۶۹ز بس که در نظر آمد مرا خیال خیال
  8. شمارهٔ ۱۷۰دامن کشان رسید سوی جویبار گل
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.