پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۶۹۱

مگر روزی شب هجران سر آید

درخت وصل جانان در بر آید

مگر سرو قد دلدارم از در

شبی از روی غمخواری درآید

بگفتم ترک عشق او کنم لیک

کنم ترک غمش گر دل برآید

شب هجران چو زلفش تیره رنگست

چو عمر دشمنت هم آخر آید

مریض عشق جانانم چه باشد

گرم دلبر به پرسش بر سر آید

بجز جانی ندارم در وفایش

به پایش افکنم گر دلبر آید

جهان را کس نماند بی خداوند

چو خصمی رفت خصمی دیگر آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۹۳شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آید
  2. شمارهٔ ۶۹۴جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آید
  3. شمارهٔ ۶۹۵وقت آنست که دلبر ز جفا باز آید
  4. شمارهٔ ۶۹۶وقت آنست که گل باز به بستان آید
  5. شمارهٔ ۶۹۷نگار من ز منش گرچه عار می‌آید
  6. شمارهٔ ۶۹۸مگر صبا ز سر کوی یار می‌آید
  7. شمارهٔ ۶۹۹بر دلم جز جفا نمی‌آید
  8. شمارهٔ ۷۰۰بجز خیال تواَم در نظر نمی‌آید
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.