پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۶۳۹

هر دم که جان وصال تو را یاد می‌کند

از غصّهٔ جهان دلم آزاد می‌کند

چشمت بریخت خون دل مردمان به زجر

آن شوخ دیده بین که چه بیداد می‌کند

سرو قدت چو بگذرد اندر میان باغ

بالاش ناز با قد شمشاد می‌کند

در صبحدم به سوی گلستان گذار کن

بلبل ز گل شنو که چه فریاد می‌کند

مسکین دل ضعیف نحیفم به هر نفس

بر وعده وصال تو دل شاد می‌کند

هر بد که گوید از من دلخسته‌ام چه سود

مشنو تو زینهار که افساد می کند

بلبل ز بهر گل بکشد جور بر هزار

خسرو ببین چه ظلم به فرهاد می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۴۱با قامت تو سرو به بستان چه می‌کند
  2. شمارهٔ ۶۴۲جادوی چشمان شوخت چاره‌سازی می‌کند
  3. شمارهٔ ۶۴۳تا به چند آن غمزه از من دلربایی می‌کند
  4. شمارهٔ ۶۴۴درد مرا طبیب مداوا نمی‌کند
  5. شمارهٔ ۶۴۵با من خسته دلبرم غیر جفا نمی‌کند
  6. شمارهٔ ۶۴۶بیشتر خلق جهان در پی جاه و درمند
  7. شمارهٔ ۶۴۷بی تو چشمم جهان نمی‌بیند
  8. شمارهٔ ۶۴۸بی رخت دیده کی جهان بیند
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.