پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۶۳۷

این دیدهٔ جان مرا روی تو بینا می‌کند

مدحت زبان روح را گویی که گویا می‌کند

عمری‌ست تا جان می‌دهم بر وعدهٔ روز وصال

تا کی بت سنگین‌دلم امروز و فردا می‌کند

هر شب ز هجرت مردم چشم من سودا زده

هر دم چو ملّاحان شنا در آب دریا می‌کند

گوید به هجران صبر کن تا کام یابی از جهان

سودای عشقش چون کنم در سینه غوغا می‌کند

از صبر کامم تلخ شد حاصل نشد کام دلم

آخر بگو تا کی بتم این جور بر ما می‌کند

درد دلی دارم ز تو گل قند فرمودم طبیب

زان روی و لب کن چاره‌ای کان دفع صفرا می‌کند

با چشم فتّانش بگو تا کی خورد خون دلم

با ما چرا چون زلف خود هر لحظه سودا می‌کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳۹هر دم که جان وصال تو را یاد می‌کند
  2. شمارهٔ ۶۴۰مسکین دلم ز درد تو فریاد می‌کند
  3. شمارهٔ ۶۴۱با قامت تو سرو به بستان چه می‌کند
  4. شمارهٔ ۶۴۲جادوی چشمان شوخت چاره‌سازی می‌کند
  5. شمارهٔ ۶۴۳تا به چند آن غمزه از من دلربایی می‌کند
  6. شمارهٔ ۶۴۴درد مرا طبیب مداوا نمی‌کند
  7. شمارهٔ ۶۴۵با من خسته دلبرم غیر جفا نمی‌کند
  8. شمارهٔ ۶۴۶بیشتر خلق جهان در پی جاه و درمند
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.