پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۰

حال زارم گوییا روزی بر جانان رسد

یا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد

گر ز حال زار من دلدار من آگه شود

هم به فریاد من مسکین سرگردان رسد

هم برآید صبحگاهی آفتاب روز وصل

واین شب دیجور هجران را مگر پایان رسد

روز هجران بگذرد دردم نماند بی دوا

نوبت وصل تو یک شب با من حیران رسد

چون گریبان شب وصلش نمی‌آید به دست

ترسم آه سوزناک من در آن دامان رسد

می‌کنم صبری به هجران حالیا جان و جهان

هم مگر روزی به غور خاطر یاران رسد

آنکسی کاو سر فدای راه عشقت کرده است

هرگز او را ای عزیز من سخن در جان رسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۲ای خوش آن دم که مرا جان بر جانانه رسد
  2. شمارهٔ ۵۱۳آخر این دردم به درمان کی رسد
  3. شمارهٔ ۵۱۴گل رفت حالی از چمن تا خود به بستان کی رسد
  4. شمارهٔ ۵۱۵دردمندی چه شود گر به دوایی برسد
  5. شمارهٔ ۵۱۶بوی مهرت به مشام من شیدا نرسد
  6. شمارهٔ ۵۱۷مژده‌ای دادم صبا ای دل که جانان می‌رسد
  7. شمارهٔ ۵۱۸فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد
  8. شمارهٔ ۵۱۹فریاد کاین طبیب به دردم نمی‌رسد
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.