پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۰

گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم

دزدیده در جمال رخ او نظر کنم

دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست

او را ز حال زار دل خود خبر کنم

باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاق

یا در خیالش دست امیدی کمر کنم

هر شب به لوح خاطر مجروح خویشتن

نقش خیال دوست به خون جگر کنم

هر بامداد ترک غمت می‌کند دلم

هر شب ز دست عشق تو فکری دگر کنم

آبم گذشت از سر و در آتشش نشاند

بادم به دست و خاک ره او به سر کنم

چون با منش به هیچ نظر التفات نیست

ای دل بیا که از سر کویش سفر کنم

دل می‌دهد جواب که ای بی خرد خموش

هیهات از این خیال، که از سر به در کنم

جان و جهان چو بر سر کارش نهاده‌ام

چون از بلای رخ او حذر کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۴۲پیش رویش جان و دل قربان کنم
  2. شمارهٔ ۱۰۴۳گفته بودی از لبت درمان کنم
  3. شمارهٔ ۱۰۴۴تا به کی درد غمت پنهان کنم
  4. شمارهٔ ۱۰۴۵درد ما را با غمت چون نیست درمان چون کنم
  5. شمارهٔ ۱۰۴۶دل ز تنهایی به جان آمد ندانم چون کنم
  6. شمارهٔ ۱۰۴۷تا به چند این دیده را در هجر تو جیحون کنم
  7. شمارهٔ ۱۰۴۸جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم
  8. شمارهٔ ۱۰۴۹تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.