پرش به محتوای اصلی
قدسی مشهدی قدسی مشهدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۴

کی بی توام نظاره به چشم آشنا شود؟

بنمای روی خود که مرا دیده وا شود

سوی در تو کعبه روان پی نمی‌برند

گر سنگشان به زیر قدم توتیا شود

نرگس دهد پیاله خالی به دست تو

از بس که پیش چشم تو بی دست و پا شود

یکرنگم آنچنان که به شمشیر آفتاب

باور مکن که روز من از شب جدا شود

افتد ز اضطراب دل من در اضطراب

پهلوی من، به بزم تو آن را که جا شود

بر روی دوستان به نظر زنده‌ام چو شمع

میرم، اگر به هم مژه‌ام آشنا شود

بیرون شدم ز بزم تو از حرف بوالهوس

مرغ از چمن رمیده ز رشک صبا شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۶مرا چو کار بدان زلف تابدار افتاد
  2. شمارهٔ ۱۷۷چشم ترم گهی که به آن خاک پا رسد
  3. شمارهٔ ۱۷۸کسی چگونه دلم را پی سراغ شود
  4. شمارهٔ ۱۷۹هرگزم دیده چنین مایل دیدار نبود
  5. شمارهٔ ۱۸۰نام تو بردم آتش شوقم به جان فتاد
  6. شمارهٔ ۱۸۱چه باشد جان که عاشق در ره جانان برافشاند
  7. شمارهٔ ۱۸۲محفل دردی طلب، از سیر شهر و کو چه سود
  8. شمارهٔ ۱۸۳هر لحظه‌ام بتان به غمی آشنا کنند
همه‌ی غزلیات ←

قدسی مشهدی درباره‌ی قدسی مشهدی

حاجی محمّدجان قدسی مشهدی یکی از شاعران و سخنوران ایرانی قرن یازدهم هجری قمری است. او در ابتدای زندگی از طریق بقالی زندگی می‌کرد اما پس از آنکه در شاعری مشهور شد به هندوستان رفت و وارد دربار شاه جهان شد. از قدسی مشهدی دیوانی بر جای مانده که در سال ۱۳۷۵ توسط انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد به کوشش محمّد قهرمان به چاپ رسیده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.