پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۷

ترک سر ناگفته دل بر مهر جانان بسته‌ای

نیستی عاشق چرا بر خویش بهتان بسته‌ای

سعی کن ای دیده تا پیدا کنی سرچشمه‌ای

چون صدف دل را چرا بر ابر نیسان بسته‌ای

هیچ‌کس از سحر چشمت سر نمی‌آرد برون

از نگاهی راه بر گبر و مسلمان بسته‌ای

منزل جمعیت آسایش دل‌ها است این

چیست این تهمت که بر زلف پریشان بسته‌ای

در لبت موج تبسم بخیه دل‌های ما است

خون چندین زخم از گرد نمکدان بسته‌ای

صید دام افتاده را صیاد بندد بال و پر

حیرتی دارم که چونم رشته بر جان بسته‌ای

کی فراموشت کنم ای جان گره بگشا ز زلف

از چه‌ام این رشته بر انگشت نسیان بسته‌ای

گوسفند تو است قصاب از نظر نندازیش

تربیت کن بهترش چون خویش قربان بسته‌ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۹دلا به کار جهان اضطراب یعنی چه
  2. شمارهٔ ۲۹۰ز خود در عشق چون پروانه باید بی‌خبر گردی
  3. شمارهٔ ۲۹۱تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسی
  4. شمارهٔ ۲۹۲تا کی فراق‌نامه‌ات انشا کند کسی
  5. شمارهٔ ۲۹۳شود بس از نگاهی عارض آن تندخو رنگی
  6. شمارهٔ ۲۹۴به قدر دوستی بر حال مشتاقان نظر داری
  7. شمارهٔ ۲۹۵آنکه رخ بنمود و روشن ساخت جان در تن تویی
  8. شمارهٔ ۲۹۶رخ نمودی عاشقم کردی گذشتی یار هی
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.