پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۶

درد او هرچند بسیار است در جان باش گو

یار از این معنی خبردار است پنهان باش گو

ما که در پیش غم اصلاً پای کم ناورده‌ایم

مدعای او گر آزار است هجران باش گو

کلبه بی‌دوست را تعمیر کردن ابلهی است

دل تهی چون از غم یار است ویران باش گو

در حقیقت منصب آیینه و عاشق یکی است

هر دو را مقصود دیدار است عریان باش گو

از شکرخند سپهر پرفریب از ره مرو

آخر این بی‌رحم خون‌خوار است خندان باش گو

جنس دانش را نمی‌گیرند بی‌دردان به هیچ

این گهر چون بی‌ خریدار است ارزان باش گو

می‌کند قصاب جوش گریه روشن دیده را

تا چراغ ما شرربار است سوزان باش گو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۸بیا ای بلبل از من گفتگوهای حزین بشنو
  2. شمارهٔ ۲۷۹حدیث شام هجر از بلبل طرف چمن بشنو
  3. شمارهٔ ۲۸۰به خطّش می‌توان گردید رام آهسته آهسته
  4. شمارهٔ ۲۸۱می‌رسی از راه و بهر ما صفا آورده‌ای
  5. شمارهٔ ۲۸۲شد از فراق توام قامت کشیده خمیده
  6. شمارهٔ ۲۸۳منم در عاشقی هم‌طالع پروانه افتاده
  7. شمارهٔ ۲۸۴ای نگه با نظرت هم می و هم میخانه
  8. شمارهٔ ۲۸۵با صبر ساختم به وفا می‌برم پناه
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.