پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۳

گاه آبادم نماید گاه ویرانم کند

چرخ سرگردان نمی‌دانم چه با جانم کند

طعمه مور ضعیف‌ام عاقبت در زیر خاک

گر به روی تخت هم‌دوش سلیمانم کند

گاه بر صدرم نشاند گاه اندازد به خاک

گاه حیرانم گذارد گاه قربانم کند

خرقه و سجاده بر من سدّ راه وحدت است

کو جنونی کز لباس شید عریانم کند

از تغافل‌های چشمت در خمار افتاده‌ام

با نگاهت گو که باز از ناز مستانم کند

کارم از حد رفت کو شوخی که بنماید به من

گوشه چشمی که چون آیینه حیرانم کند

مادر ایام ای قصاب دائم می‌دهد

خون به جای شیر چون خواهد که مهمانم کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۵عجب مدار گرم دل ز دیدگان بچکد
  2. شمارهٔ ۱۱۶نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشد
  3. شمارهٔ ۱۱۷آن سرو سیم‌اندام من چون از گلستان بگذرد
  4. شمارهٔ ۱۱۸تا دست شانه در شکن زلف یار بود
  5. شمارهٔ ۱۱۹ز وصلش دور بودم جان ز بس می‌رفت و می‌آمد
  6. شمارهٔ ۱۲۰دلم تا کرد یاد از آن رخ جانانه روشن شد
  7. شمارهٔ ۱۲۱روز نوروز علاج شب هجران نکند
  8. شمارهٔ ۱۲۲چون خونم از دو دیده گریان روان شود
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.