پرش به محتوای اصلی
قصاب کاشانی قصاب کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۰

نگاهم چون دچار عارض آن دل‌ربا گردد

حیا از هر دو جانب سدّ راه مدعا گردد

ز خود محروم و از خلق جهان بیگانه می‌ماند

کسی چون آشنای آن بت دیرآشنا گردد

ز زنگ کینه صیقل داده‌ام دل را و می‌دانم

که این آیینه چون روشن شود گیتی‌نما گردد

ز نار عشق از بس استخوانم سوخت می‌دانم

که آخر پیکرم مردود درگاه هما گردد

عبیر‌آلود دیگر از سر کوی که می‌آید

که می‌خواهد غبارم باز بر گرد صبا گردد

تواند جان‌فشانی کرد پیش شمع رخسارش

سبک‌روحی که چون پروانه بی ‌برگ و نوا گردد

ز جان گر بگذرد واصل به جانان می‌تواند شد

به مطلب می‌رسد قصاب اگر بی‌مدعا گردد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۲دلم شبی که به شکّر لبی خطاب ندارد
  2. شمارهٔ ۱۱۳گاه آبادم نماید گاه ویرانم کند
  3. شمارهٔ ۱۱۴سر در ره جانانه فدا شد چه به جا شد
  4. شمارهٔ ۱۱۵عجب مدار گرم دل ز دیدگان بچکد
  5. شمارهٔ ۱۱۶نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشد
  6. شمارهٔ ۱۱۷آن سرو سیم‌اندام من چون از گلستان بگذرد
  7. شمارهٔ ۱۱۸تا دست شانه در شکن زلف یار بود
  8. شمارهٔ ۱۱۹ز وصلش دور بودم جان ز بس می‌رفت و می‌آمد
همه‌ی غزلیات ←

قصاب کاشانی درباره‌ی قصاب کاشانی

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. به‌طور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.