پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۶۴

جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداست

یار من، جان منی و جان جهانت بفداست

شور عشقت ز جهان جان مرا یکتا کرد

این چه شورست که از عشق تو اندر سر ماست؟

هرکرا نور یقین رهبر و همراه بود

دامنش تر نشود گر همه عالم دریاست

گر ترا عین یقین هست ببینی بیقین

عشق از غره پیشانی جانان پیداست

نتوانم که دل از دوستیش بردارم

که میان من و دلدار همه صدق و صفاست

گفت: آن یار کجا هست و کجایش جویم؟

گفتم: ار طالب راهی چو ببینی همه جاست

گفتم: ایدوست، ز هجران بوصالت چندست

گفت: هیهات، که از حد سمک تا بسماست

یار آن زلف دل افروز برافشاند ز دوش

در دو عالم بدمی شور قیامت برخاست

گر بلایی بسرآید تو مترسان دل را

مذهب قاسم دل خسته بلاعین عطاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۶چون نور رخت از همه سو ظاهر و پیداست
  2. شمارهٔ ۶۷خورشید منور ز جمال تو هویداست
  3. شمارهٔ ۶۸دوست در مجلس جان آمد و محفل آراست
  4. شمارهٔ ۶۹دین هر کس بقدر صدق و صفاست
  5. شمارهٔ ۷۰رنگ رز رنگ خمی کرد و نیامد خم راست
  6. شمارهٔ ۷۱ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست
  7. شمارهٔ ۷۲عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راست
  8. شمارهٔ ۷۳معراج عاشقی، که فنا در پی فناست
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.