پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۶۱

ای دوست، دلم راهوس باده حمراست

زان باده حمرا که درو نور تجلاست

مستان خرابیم، سراز پای ندانیم

این حیرت و دهشت همه از جودت صهباست

خواهی لقب از خضر کن و خواه مسیحا

عشقست بهر حال که او محیی موتاست

ای خواجه، اگر معرفتی نیست محالست

گر معرفتی هست، نصیب دل داناست

تا کی بلب جوی ز حیرت زدگانی؟

از جوی گذر کن که درین سوی تماشاست

از عشق جهانگیر، که عالم همه مستند

گر عشق و سلامت طلبی مایه سود است

قاسم ز سر کوی تو هرگز نشود دور

چون نور تجلی ز جبین تو هویداست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳بآفتاب جمالت، که نور دیده ماست
  2. شمارهٔ ۶۴جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداست
  3. شمارهٔ ۶۵چون صبح سعادت ز جبین تو هویداست
  4. شمارهٔ ۶۶چون نور رخت از همه سو ظاهر و پیداست
  5. شمارهٔ ۶۷خورشید منور ز جمال تو هویداست
  6. شمارهٔ ۶۸دوست در مجلس جان آمد و محفل آراست
  7. شمارهٔ ۶۹دین هر کس بقدر صدق و صفاست
  8. شمارهٔ ۷۰رنگ رز رنگ خمی کرد و نیامد خم راست
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.