پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۳

حیات تن ز جان آمد، حیات جان ز جان جان

زهی حکمت،زهی قدرت، زهی سلطان جاویدان!

چه محرومی؟ چه محجوبی؟ که اندر عالم خوبی

دلت نوری نمی بیند بغیر از عرصه امکان

گدایی کن ز هر جامی، که تا یابی سرانجامی

مگر وقتی بدست آری ز فیض مجلس مستان

تبرا کن ز ما و من، درآ در وادی ایمن

ببین روشن تر از روشن چراغ موسی عمران

بیا، ساقی، بده جامی، بفرما لطف و انعامی

بجان آمد دل تنگم ز دست عقل سرگردان

ز جام عشق حیرانم، سر از پا وا نمی دانم

زهی عشق و زهی مستی، زهی حیرت، زهی حیران!

بیا، قاسم اگر صافی، ز حکمت ها چه می لافی؟

حکیمان در ره جانان به برهانند سرگردان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۵دل با تو نظر دارد، اما نظری پنهان
  2. شمارهٔ ۵۱۶دوست در مجلسست و جان در جان
  3. شمارهٔ ۵۱۷ز خوبان عربده خوش باشد، ای جان
  4. شمارهٔ ۵۱۸ساقی چو تو باشی، همه جا باده پرستان
  5. شمارهٔ ۵۱۹سرگشته ایم و حیران در کوی مهرورزان
  6. شمارهٔ ۵۲۰عشق و معشوق و عاشق حیران
  7. شمارهٔ ۵۲۱«فوز النجات » می طلبی؟ جام می ستان
  8. شمارهٔ ۵۲۲«کن فکان » جان را خبر گوید ز «کان »
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.