پرش به محتوای اصلی
غالب دهلوی غالب دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۴

دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتم

خود همان شورست کاندر زیست در سر داشتم

طول روز محشر و تاب مهر ذوقی بود و بس

جلوه برقی در ابر دامن تر داشتم

تا چه سنجم دوزخ و کوثر که من نیز این چنین

آتشی در سینه و آبی به ساغر داشتم

دوش بر من عرض کردند آنچه در کونین بود

زان همه کالای رنگارنگ دل برداشتم

از خرابی شد فنا حاصل خوشم زین اتفاق

بود مقصودم محیط و سیل رهبر داشتم

یاد ایامی که در کویش ز بیم پاسبان

بستر از خاک ره و بالش ز بستر داشتم

بر سر راهش نشستم بر درش راهم نبود

خویش را از خویشتن لختی نکوتر داشتم

نامه شاهد دگر عنوان شاهی دیگرست

آنچه ناید از هما چشم از کبوتر داشتم

کور بودم کز حرم راندند رفتم سوی دیر

از جمال بت سخن می رفت باور داشتم

سوزم از حرمان می با آن که آبم در سبوست

تا چه می کردم اگر بخت سکندر داشتم؟

هیچ می دانی که غالب چون به سر بردم به دهر؟

من که طبع بلبل و شغل سمندر داشتم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۶نوگرفتار تو و دیرینه آزاد خودم
  2. شمارهٔ ۲۴۷این چه شورست که از شوق تو در سر دارم؟
  3. شمارهٔ ۲۴۸آنم که لب زمزمه فرسای ندارم
  4. شمارهٔ ۲۴۹ز من حذر نکنی گر لباس دین دارم
  5. شمارهٔ ۲۵۰آسمان بلند را میرم
  6. شمارهٔ ۲۵۱تا به کی صرف رضاجویی دل‌ها باشم
  7. شمارهٔ ۲۵۲اگر بر خود نمی بالد ز غارت کردن هوشم
  8. شمارهٔ ۲۵۳بی پردگی محشر رسوایی خویشم
همه‌ی غزلیات ←

غالب دهلوی درباره‌ی غالب دهلوی

میرزا اسدالله بیگ خان، مشهور به میرزا غالب یا غالِب دِهلَوی از شاعران و نویسندگان پارسی‌گوی و اردونویس سدهٔ سیزدهم هجری در شبه‌قاره هند بود. نیاکان غالب از مرزبان‌زادگان و کشاورزان سمرقند و ترک‌زبان بوده‌اند که بعداً به هندوستان آمدند. غالب در چامه سرودن پیرو سبک هندی و مکتب وقوع بود. او در نوشته‌های خود از واژه‌های...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.