پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۰

فرخنده شکاری که ز پیکان تو افتد

در خون خود از جنبش مژگان تو افتد

داند که چرا چاک زدم جیب صبوری

هر دیده که بر چاک گریبان تو افتد

مرغ دلم از سینه کند قصد پریدن

مرغی ز قفس چون به گلستان تو افتد

هر تن که شود با خبر از فیض شهادت

خواهد که سرش بر سر میدان تو افتد

خون گریه کند غنچه به دامان گلستان

هر گه که به یاد لب خندان تو افتد

تا دید زنخدان و سر زلف تو، دل گفت

نازم سر گویی که به چوگان تو افتد

مجموع نگردد دل صیدی که همه عمر

دربند سر زلف پریشان تو افتد

بر صبح بناگوش منه طرهٔ شب رنگ

بگذار فروغی به شبستان تو افتد

بر پای شود روز جزا محشر دیگر

چون چشم ملائک به شهیدان تو افتد

منزل مکن ای مه به دل گرم فروغی

می‌ترسم از این شعله که بر جان تو افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۲کسی به زیر فلک دست بر قضا دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۳آخر این نالهٔ سوزنده اثرها دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۴ترک مست تو به دست از مژه خنجر دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۵جهان عشق ندانم چه زیر سر دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۶کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۷خداخوان تا خدادان فرق دارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۸آن که یک ذره غمت در دل پر غم دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۹گهی به دیر و گهی جلوه در حرم دارد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.