پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۹

گهی به دیر و گهی جلوه در حرم دارد

ندانم این چه جمال است کان صنم دارد

کسی است صاحب بخت بلند و عمر دراز

که دست بر سر آن زلف خم به خم دارد

حیات بخشد اگر خاک مقدمش نه عجب

که جان زنده‌دلی زیر هر قدم دارد

کسی که تکیه زند بر عنایت ساقی

اگر غلط نکنم تکیه‌گاه جم دارد

غلام چشم سیاهی شدم ز دولت عشق

که ناز بر سر شاهان محتشم دارد

تو خود به چشم حقیقت نظر نکردی باز

وگر نه دیر و حرم هر دو یک صنم دارد

جهان ز جنبش مژگان گرفته‌ای آری

جهان بگیرد شاهی که این حشم دارد

دهان تنگ تو تا آمد از عدم به وجود

وجود تنگ دلان حسرت عدم دارد

مگر ز چشم تو دم به گلستان نرگس

که از خمار سحر حالتی دژم دارد

کسی که با سر زلف تو دست پیمان داد

سرش به باد فنا گر رود چه غم دارد

از آن خدنگ تو در دل عزیز و محترم است

که ره به خلوت دل های محترم دارد

فروغی از لب شیرین شکرافشانت

هزار تنگ شکر در نی قلم دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۱کسی که در دل شب چشم خون فشان دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۲چراغی کاین همه پروانه دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۳هر کس که به دل حسرت پیکان تو دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۴گر نه آن زلف سیه قصد شبیخون دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۵این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۶غلام آن نظربازم که خاطر با یکی دارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۷مهره توان برد، مار اگر بگذارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۸کسی پا به کوی وفا می‌گذارد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.