پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۵

این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو دارد

که دل هر دو جهان بسته یک مو دارد

نقد یک بوسه به صد جان گران مایه نداد

داد از این سنگ که لعلش به ترازو دارد

اهل بینش همه در جلوهٔ او حیرانند

این چه معنی است که آن صورت نیکو دارد

مگر از دیدن او دیده بپوشد ورنه

کی کسی طاقت نظاره آن رو دارد

پس چرا می‌رمد از حلقهٔ صاحب نظران

گر نه آن چشم سیه شیوهٔ آهو دارد

یک مسلمان ز در کعبه نیامد بیرون

بنده دیر مغان باش که هندو دارد

تاج داران همه خاک در آن درویشند

که به سر خاکی از آن خاک سر کو دارد

من و اندیشه ز بسیاری دشمن حاشا

دست موسی چه غم از لشگر جادو دارد

من و از کوی تو رفتن به سلامت، هیهات

که سر راه مرا عشق ز هر سو دارد

مگرش دست به چین سر زلف تو رسید

که دم باد سحر نافهٔ خوش بو دارد

آه من دامن آن ماه فروغی نگرفت

زان که یک شهر هواخواه و دعاگو دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۷مهره توان برد، مار اگر بگذارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۸کسی پا به کوی وفا می‌گذارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۹دل نام سر زلف ترا مشک ختا کرد
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۰دوش زلف سیهت بنده‌نوازی‌ها کرد
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۱شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۲نرگس که فلک چشم و چراغ چمنش کرد
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۳چشم مستش نه همین غارت دین و دل کرد
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۴از بناگوش تو هر شب گله سر خواهم کرد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.