پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۷۰

هر خم زلف تو یک جمع پریشان دارد

وه که این سلسله صد سلسله جنبان دارد

چنبر زلف تو گر نیست به گردون هم چشم

پس چرا گوی قمر در خم چوگان دارد

سر نالیدن مرغان قفس کی داند

آن که از خانه رهی تا به گلستان دارد

شد چمن انجمن از بوی خوشش پنداری

که سمن در بغل و گل به گریبان دارد

با وجودی که رخ از پرده نداده‌ست نشان

یک جهان واله و یک طایفه حیران دارد

بس که از الفت عشاق به خود پیچیده‌ست

بر سر سرو سهی سنبل پیچان دارد

کاش یعقوب بدیدی رخ او تا گفتی

فرق‌ها یوسف من تا مه کنعان دارد

تا نرفتم ز در دوست نشد معلومم

که سر کی طلب این همه حرمان دارد

تشنه لب کشت مرا شاهد شیرین کاری

که لبش مشک ز سرچشمهٔ حیوان دارد

دوست را صبر دگر هست فروغی ور نه

بوستان هم سمن و سنبل و ریحان دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۲چراغی کاین همه پروانه دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۳هر کس که به دل حسرت پیکان تو دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۴گر نه آن زلف سیه قصد شبیخون دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۵این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۶غلام آن نظربازم که خاطر با یکی دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۷مهره توان برد، مار اگر بگذارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۸کسی پا به کوی وفا می‌گذارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۹دل نام سر زلف ترا مشک ختا کرد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.