پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۶

کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد

که زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد

نه دیده از رخ خوب تو می‌توان برداشت

نه آه سوختگان در دلت اثر دارد

نه دل از طره خم برخمت توان برکند

نه شام تیره هجران ز پی سحر دارد

ز سحر نرگس جادوی تو عیانم شد

که فتنه‌های نهانی به زیر سر دارد

هزار نشئه فزون دیده‌ام ز هر چشمی

ولی نگاه تو کیفیت دگر دارد

ز ابروان تو پیوسته می‌تپد دل من

که از مژه به کمان تیر کارگر دارد

حدیث سوختگانت به لاله باید گفت

کز آتش ستمت داغ بر جگر دارد

سری به عالم عشقت قدم تواند زد

که پیش تیغ بلا سینه را سپر دارد

برغم غیر مکش دم به دم فروغی را

که مهرت از همه آفاق بیشتر دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۸آن که یک ذره غمت در دل پر غم دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۹گهی به دیر و گهی جلوه در حرم دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۰هر خم زلف تو یک جمع پریشان دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۱کسی که در دل شب چشم خون فشان دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۲چراغی کاین همه پروانه دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۳هر کس که به دل حسرت پیکان تو دارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۴گر نه آن زلف سیه قصد شبیخون دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۵این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو دارد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.