پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۹

هر سر که به سودای خط و خال تو افتد

چون سایه همه عمر به دنبال تو افتد

واقف شده از حال شهیدان تو در حشر

هر دیده که بر نامهٔ اعمال تو افتد

آن چشم که بندد نظر از منظر خورشید

چشمی است که بر جلوهٔ تمثال تو افتد

آن کار که جز دادن جان چاره ندارد

کاری است که با غمزهٔ قتال تو افتد

هر کس که خبر شد ز گرفتاری من گفت

بیچاره اسیری که به احوال تو افتد

ای مرغ دل ار باخبر از لذت دامی

می‌کوش به حدی که پر و بال تو افتد

ای خواجه گر این است طبیب دل عشاق

مشکل که به فکر دل بدحال تو افتد

فالی بزن ای دل ز پی دولت وصلش

باشد که خود این قرعه به اقبال تو افتد

از شعلهٔ آه تو فلک سوخت فروغی

آتش به سراپردهٔ آمال تو افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۱نظر ز روی تو صاحب نظر نمی‌بندد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۲کسی به زیر فلک دست بر قضا دارد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۳آخر این نالهٔ سوزنده اثرها دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۴ترک مست تو به دست از مژه خنجر دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۵جهان عشق ندانم چه زیر سر دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۶کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۷خداخوان تا خدادان فرق دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۸آن که یک ذره غمت در دل پر غم دارد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.