پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۸

ای کاش پی قتل من آن سیم تن افتد

شاید که نگاهش گه کشتن به من افتد

صد تیشه بباید زدنش بر دل هر سنگ

تا سایهٔ شیرین به سر کوه کن افتد

واقف شود از حالت دل‌های شکسته

هر دل که در آن جعد شکن بر شکن افتد

خمیازه گشاید دهن زخم دلم باز

چون دیده بدان غمزهٔ ناوک فکن افتد

ترسم که ز زندان سر زلف توام دل

آزاد نگردیده به چاه ذقن افتد

جان دادم و بوسی ز دهان تو گرفتم

فریاد گر این قصه دهن بر دهن افتد

کو بخت بلندی که بر زلف تو یک چند

من بر سر حرف آیم و غیر از سخن افتد

برخیزد و جان در قدمت بازفشاند

گر چشم تو بر کشتهٔ خونین‌کفن افتد

صاحب نظری را که به چشم تو فتد چشم

حاشا که به دنبال غزال ختن افتد

بگذار که بیند قد و روی تو فروغی

تا از نظرش جلوهٔ سرو و سمن افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۰فرخنده شکاری که ز پیکان تو افتد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۱نظر ز روی تو صاحب نظر نمی‌بندد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۲کسی به زیر فلک دست بر قضا دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۳آخر این نالهٔ سوزنده اثرها دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۴ترک مست تو به دست از مژه خنجر دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۵جهان عشق ندانم چه زیر سر دارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۶کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۷خداخوان تا خدادان فرق دارد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.