پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۰

به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم

شد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم

به حال مرگ بودم صبحدم چون خاستم از جا

به راهش بس که شب در پای رخش سرکش افتادم

دلی می‌باید و صبری که آرد تاب آن جولان

گرفتم اینکه من هم در عنان ابرش افتادم

بهر نوعی که خواهی شیوهٔ دست و کمان بنما

که من خود بسمل از شکل کمان و ترکش افتادم

کبابم کرد و می‌سوزم هنوز از صحبت گرمش

من وحشی کجا در دام این آتش‌وَش افتادم

خرابم داشت دوش آن ساده‌لب از خندهٔ شیرین

همه شب سرگران از آن شراب بی‌غش افتادم

فغانی شب که می‌رفت از برم آن غنچهٔ خندان

نمی‌دانم چه شد آخر که این سان ناخوش افتادم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۲ز دل جز خون نشان در چشم بی‌حاصل نمی‌یابم
  2. شمارهٔ ۴۵۳چه باشد عاشقی خود را به غم‌ها مبتلا کردن
  3. شمارهٔ ۴۵۴جمال و جاه داری هرچه خواهی می‌توان کردن
  4. شمارهٔ ۴۵۵همچو مجنون در بیابانم وطن خواهد شدن
  5. شمارهٔ ۴۵۶هر دم از بزم طرب آن دلنواز آید برون
  6. شمارهٔ ۴۵۷به سوی درد از گلشن افلاک می‌آید برون
  7. شمارهٔ ۴۵۸مجو ای دل بخور از بهر ترتیب دماغ من
  8. شمارهٔ ۴۵۹می آفتست و در نظرم پر فنی چنین
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.