پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۱

من بنده ی حسنی که نشانش نتوان یافت

پنهان نتوان دید و عیانش نتوان یافت

گنجی که ازان کون و مکانست بفریاد

فریاد که در کون و مکانش نتوان یافت

افتاده چو دولت بکنار من درویش

آن نقد که در هیچ میانش نتوان یافت

عنقای خیالش که شکار نظر ماست

صیدیست که بی بند زبانش نتوان یافت

نزدیکتر از لب بدهانست درین باغ

آن سیب سخنگو که نشانش نتوان یافت

بلبل ز زر چهره ی گل در غلط افتاد

پنداشت که در برگ خزانش نتوان یافت

چون عاقبت درد کشان دید فغانی

دیریست که در دیر مغانش نتوان یافت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۳در کنج محنت این دل دیوانه خوشترست
  2. شمارهٔ ۱۵۴دیوانه ام مرا سخن واژگون بسست
  3. شمارهٔ ۱۵۵مرا به باده نه باغ و بهار شد باعث
  4. شمارهٔ ۱۵۶دو هفته ییکه حریفی درین سرای سپنج
  5. شمارهٔ ۱۵۷ای از نظارهٔ تو خجل آفتاب صبح
  6. شمارهٔ ۱۵۸مرغ دلم به حلقهٔ مویی نهاده رخ
  7. شمارهٔ ۱۵۹مردم ز عیش گلشن دنیا چه دیده اند
  8. شمارهٔ ۱۶۰دلم که سوخت سپند مه جمال تو باد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.