پرش به محتوای اصلی
ابن حسام خوسفی ابن حسام خوسفی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸

صَبا، حکایتِ زُلْفِ مرا پَریشان گُفْت

سیاهکاریِ شوریده باز نَتْوان گُفْت

خَطِ غُبار که تَعْلیقِ ثُلْثِ عارِضِ توست

مُحَقَّقَش بِتَوان نَسْخِ خَطِ رِیحان گُفْت

نسیم، طُرِّه‌یِ سُنْبُل، به هم برآمده یافت

مگر حکایتِ آن زُلْفِ عَنْبَراَفْشان گُفْت؟

به سُرْمِه، خاکِ دَرت، جوهری، بَرابَر کَرْد

کُجاست اَهْلِ بِصارَت که نیک، ارزان گُفْت؟

بَر آن سَرَم که گَر از دِل به جان رَسَد کارَم

دِلِ رمیده نخواهد به تَرْکِ جانان گُفْت

اگر مُرادِ تو از من، گُذَشْتَن از جان است

بیا! بیا! که دِلَم تَرْکِ صُحْبَتِ جان گُفْت

از آن‌چه بَر سَرِ من می‌رود زِ دَسْتِ فِراق

حِکایتی‌ست مُحَقَّر که پیرِ کَنْعان گُفْت

ز اَهْلِ قافِلِه، پِنْهان کُجا شَوَد رازی

که دوش بر سرِ مَحْمِل، جَرَس به اَفْغان گُفْت؟

چو سیلِ دیده‌یِ من دید اَبْرِ طوفان‌بار

سِرِشْکِ گَرْمِ مرا، رَشْکِ روزِ باران گُفْت

صبا، به داورِ دوران رِسان حِکایتِ من

که باد، واقِعِه‌یِ مور با سُلِیمان گُفْت

حَدیثِ «ابنِ حِسام» از شِکایَتِ اَصْحاب

حِکایتی‌ست که یُوسُف ز جورِ اِخوان گُفْت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰شَرَرِ آتَشِ هِجْرانِ تو در سینه‌یِ ماست
  2. غزل شمارهٔ ۳۱ما را به غیرِ یادِ تو، اندر ضَمیر نیست
  3. غزل شمارهٔ ۳۲خیال ابرویت ار سجده می کنم پیوست
  4. غزل شمارهٔ ۳۳دلا بپرس که آن روشنی دیده کجاست
  5. غزل شمارهٔ ۳۴قد چو سرو تو بر جویبار دیده ماست
  6. غزل شمارهٔ ۳۵مپیچ در سر زلفش که سر به سر سوداست
  7. غزل شمارهٔ ۳۶مسلمانان دلی دارم جراحت
  8. غزل شمارهٔ ۳۷ما را به کوی وحدت تا با تو آشنائیست
همه‌ی غزلیات ←

ابن حسام خوسفی درباره‌ی ابن حسام خوسفی

مولانا محمد بن حسام‌الدین حسن بن شمس‌الدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بوده‌اند؛ و نیای او شمس‌الدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بوده‌است. وی به گفته دولتشاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.