پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش چهارم

بخش ۹ - در قناعت

کسانی که قانع به نان جو اند

به تخت قناعت چوکیخسرواند

چو قیداست گندم مده دل به قید

بخورجو مکش منت از عمر وزید

نداری اگر قید گندم به دل

نخواهی شد از کس به دوران خجل

هنر چون به رنج است شورنج جو

عطا چون ز گنج است شوگنج جو

مشو غافل از لذت نان جو

که هر دم دهد نان جو جان نو

کسی را که نان جو اندر کف است

چنان دان که اندر کفش مصحف است

به نان جو ار کس قناعت کند

چنان دان که پیوسته طاعت کند

اگر در کف آید مرا نان جو

وگر جامه کهنه گر نیست نو

نباشد دگر در دلم آرزو

نه دیگر کنم جستجو کوبه کو

نیرزد دوجو این جهان پیش من

که شدنان جو مرهم ریش من

ندارم به عالم دگر احتیاج

که هست از قناعت مرا تخت وتاج

ادامه‌ی بخش چهارم

  1. بخش ۱۱ - فی التنبیهمپندار جسم تو چون خاک شد
  2. بخش ۱۲ - در نصیحتدلا حاجت خود بردوست بر
  3. بخش ۱۳ - درترک طمعبتر ازطمع نیست در روزگار
  4. بخش ۱۴ - فی التنبیهکسی را که ایزد نماید امیر
  5. بخش ۱۵ - در شاعریمکن شاعری را شعار ای پسر
  6. بخش ۱۶ - در پیری وبینوائیبه پیری تو را نیست گر سیم و زر
  7. بخش ۱۷ - در سواری و صفت اسبچو خواهی که براسب گردی سوار
  8. بخش ۱۸ - در اطاعت پروردگارشدی چون ز یزدان خبردار پس
همه‌ی بخش چهارم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.