پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۱۸ - فی التنبیه

برون رفت از شهر موشی به دشت

برای تفرج پی سیر و گشت

به صحرا به سوراخ موشی رسید

در آنجا یکی موش دشتی بدید

چو همجنس بودند وهم کیش هم

به شادی نشستند در پیش هم

بدوموش دشتی بگفتا ز چیست

که هیچ آب و رنگت به رخسار نیست

چرا این چنینی ضعیف و نزار

چرا ناتوانی چرا دل فگار

تو داری به هر نعمتی دسترس

نه چون من که باید خورم خاک وبس

بگفت ار تو در دشتی از ما بهی

از آن ما نزاریم وتو فربهی

به گوشم چو از گریه آید صدا

شود بندبند من از هم جدا

به سوراخ گوئی که من مرده ام

شود زهر من گر شکر خورده ام

تو می دیدی ار گربه را همچوما

نمیگفتی اینگون چون وچرا

چو همسایه پیوسته با دشمنم

ز اندیشه هر لحظه کاهد تنم

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۲۰ - حکایتخواست موری تا ز وحدت دم زند
  2. بخش ۲۱ - فی التنبیهببین صنع صانع دراعضای خود
  3. بخش ۲۲ - نکتهگر رمد چشمت ندارد در عدد
  4. بخش ۲۳ - حکایتشنیدم که شیخی به بغداد بود
  5. بخش ۲۴ - مناجاتاگر مست هستم وگر هوشیار
  6. بخش ۲۵ - حکایتچنان قحط سالی به شیراز شد
  7. بخش ۲۶ - در شکایت از یکی از شاهزادگانز شهزاده دارم دلی پر ز درد
  8. بخش ۲۷ - فی التنبیهنه هر تاجداری بود شهریار
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.