پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۱۷ - درشرح حال خود گوید

چوعمرم نه وه شد از هفت وهشت

به لهو ولعب روز وشب صرف گشت

چو از سال ده عمرم آمد به بیست

نگشتم خبر زاین که تکلیف چیست

چو از بیست عمر من آمد به سی

نکردم به احوال خود وارسی

ز سی گشت چون سال عمرم چهل

ز خودگشتم از جهل وغفلت خجل

چو سال چهل رو به پنجه نمود

به آن غفلت وجهل من هی فزود

ز پنجاه عمرم چو آمد به شصت

همه عضو من خورد گشت وشکست

به هفتاد افتاد اگر عمر کس

بگو زندگانی ترا گشت بس

رسد عمر کس گر به هشتاد سال

مکن دیگر از روزگارش سؤال

رود گر ز هشتاد سوی نود

بگو زودتر جانش از تن رود

رسد عمر کس از نودگر به صد

مگو دارد از زندگانی رسد

تو را هست اگر عقل و هوش وتمیز

به باطل مکن صرف عمر عزیز

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۱۹ - در شرح حال خود گویدبه فردوس استاد منشاد باد
  2. بخش ۲۰ - حکایتخواست موری تا ز وحدت دم زند
  3. بخش ۲۱ - فی التنبیهببین صنع صانع دراعضای خود
  4. بخش ۲۲ - نکتهگر رمد چشمت ندارد در عدد
  5. بخش ۲۳ - حکایتشنیدم که شیخی به بغداد بود
  6. بخش ۲۴ - مناجاتاگر مست هستم وگر هوشیار
  7. بخش ۲۵ - حکایتچنان قحط سالی به شیراز شد
  8. بخش ۲۶ - در شکایت از یکی از شاهزادگانز شهزاده دارم دلی پر ز درد
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.