پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۱۶ - تذکر

شبی یاد دارم که جمعی به دشت

نشستیم تا نیمی از شب گذشت

یکی بهر رفتن ز جا شده بلند

رفیقان بگفتندش ای هوشمند

کسی را ز ما همره خود ببر

که در راه باشد بسی خیر وشر

بگو تا که را همره خود بری

که درره نماید تو را یاوری

مرا زاین سخن مردن آمد به یاد

گران باری از غم به دوشم نهاد

به دل گفتم آندم که بایست مرد

که را باید ای دل به همراه برد

بود پای ما لنگ و راه است دور

رفیقی در این راه باشد ضرور

که شاید مرا دستگیری کند

چو بیحالتم ضعف پیری کند

ندارم به جز عشق حیدر سراغ

کسی را کهمرهم گذارد به داغ

مگر مهر او را به همره بریم

که از این پل پر خطر بگذریم

الهی به جاه نبی و ولی

که جا ده مرا در لوای علی

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۱۸ - فی التنبیهبرون رفت از شهر موشی به دشت
  2. بخش ۱۹ - در شرح حال خود گویدبه فردوس استاد منشاد باد
  3. بخش ۲۰ - حکایتخواست موری تا ز وحدت دم زند
  4. بخش ۲۱ - فی التنبیهببین صنع صانع دراعضای خود
  5. بخش ۲۲ - نکتهگر رمد چشمت ندارد در عدد
  6. بخش ۲۳ - حکایتشنیدم که شیخی به بغداد بود
  7. بخش ۲۴ - مناجاتاگر مست هستم وگر هوشیار
  8. بخش ۲۵ - حکایتچنان قحط سالی به شیراز شد
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.