پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۱۵ - حکایت

یکی چاکر خویش را زد به سر

که فرمان نبردی چرا زودتر

تو رانعمت از بهر خدمت دهم

بدین گونه خدمت چه نعمت دهم

که تا من نبینم ترا دور شو

تو هم تا نبینی مرا کورشو

دل من که میبود چشمش به خواب

زجا جست چون ماهی دور از آب

بمن گفت ای وای برحال ما

ازین قرعه نیکو نشد فال ما

که این چاکری دیر فرمانبر است

نه اوبنده نه خواجه اش داور است

ببین خواجه چون تیر به بر سرش

چه سان راند او را به خشم از درش

بزرگی سزاوار یزدان بود

که هم نعمت از او هم احسان بود

نه فرمان بریم ونه خدمت گذار

دهد رزق بر ما به لیل ونهار

نه ازخشم راند کسی را ز در

نه کس را زند از گناهی به سر

چو ما بندگان را چنان او خداست

به فرمان او کاهلی کی رواست

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۱۷ - درشرح حال خود گویدچوعمرم نه وه شد از هفت وهشت
  2. بخش ۱۸ - فی التنبیهبرون رفت از شهر موشی به دشت
  3. بخش ۱۹ - در شرح حال خود گویدبه فردوس استاد منشاد باد
  4. بخش ۲۰ - حکایتخواست موری تا ز وحدت دم زند
  5. بخش ۲۱ - فی التنبیهببین صنع صانع دراعضای خود
  6. بخش ۲۲ - نکتهگر رمد چشمت ندارد در عدد
  7. بخش ۲۳ - حکایتشنیدم که شیخی به بغداد بود
  8. بخش ۲۴ - مناجاتاگر مست هستم وگر هوشیار
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.