پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

بخش سوم

بخش ۱۳ - در صفت عشق

عشق دانی چیست ترک آرزوست

بلکه ترک دل که منزلگاه اوست

عقل اگر داری مشو از عشق دور

انه مفتاح ابواب السرور

ترک مال وجان، به عشق دوست کن

دوستی کن هر چه رای اوست کن

از شراب عشق اگر لب تر کنی

چون زلیخا زندگی از سر کنی

پیر اگر باشی جوان گردی ز عشق

در جوانی کامران گردی زعشق

بی نیاز از انس و ازجان سازدت

هر ه مشکل داری آسان سازدت

پای تا سر جوهر جانت کند

تا رسد جانی که جانانت کند

وآنکه نبود عشق جانان در دلش

جز پشیمانی نباشد حاصلش

گر دلت خالی بود از عشق یار

خون کنش وز دیده ریزش درکنار

از دم عشق آنکه را دل زنده است

تا خدا پاینده او پاینده است

وصف عشق از گفتگو بیرون بود

هر چه افزون گویم او افزون بود

ادامه‌ی بخش سوم

  1. بخش ۱۵ - حکایتیکی چاکر خویش را زد به سر
  2. بخش ۱۶ - تذکرشبی یاد دارم که جمعی به دشت
  3. بخش ۱۷ - درشرح حال خود گویدچوعمرم نه وه شد از هفت وهشت
  4. بخش ۱۸ - فی التنبیهبرون رفت از شهر موشی به دشت
  5. بخش ۱۹ - در شرح حال خود گویدبه فردوس استاد منشاد باد
  6. بخش ۲۰ - حکایتخواست موری تا ز وحدت دم زند
  7. بخش ۲۱ - فی التنبیهببین صنع صانع دراعضای خود
  8. بخش ۲۲ - نکتهگر رمد چشمت ندارد در عدد
همه‌ی بخش سوم ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.