پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۸۶

روزگاری است که هیچم خبری از دل نیست

به کسی کار دل اینگونه چو من مشکل نیست

باشد از حال من آنغرقه به دریا آگه

که امیدی دگر اندر دلش از ساحل نیست

گفتم ای دوست کیم وصل میسر گردد

گفت آن لحظه که جانهم به میان حائل نیست

گفتم از عشق تو دادم سر وجان و دل ودین

گفت آسوده نشین رنج تو بی حاصل نیست

به فدای سر دلبر دل ودین لایق نه

به نثار ره جانان سرو جان قابل نیست

خلق گویند که درعشق تو من مجنونم

خود بر آنم که به عهد تو کسی عاقل نیست

گرچه در مجمع عشاق بلند اقبالم

لیک چون من کسی از عشق پریشان دل نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۸عاشق روی تو صاحب نظری نیست که نیست
  2. شمارهٔ ۸۹به پیش یار مرا هیچ اعتباری نیست
  3. شمارهٔ ۹۰غمین مباش که چیزی ز عمر باقی نیست
  4. شمارهٔ ۹۱مشکی عجب ز گیسو آن ترک ماه رو داشت
  5. شمارهٔ ۹۲چنگم از زلف به دل آن بت دلبر زد ورفت
  6. شمارهٔ ۹۳دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت
  7. شمارهٔ ۹۴گرد رویتخط سیاه گرفت
  8. شمارهٔ ۹۵ذکری که تا سحر دوش صوفی به های وهو گفت
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.