پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱

نمی‌دانم چه شور است این ز عشق دوست در دل‌ها

که شیرین‌کام از او هستند مجنون‌ها و عاقل‌ها

به خود گفتم زعشق آسان شود هر مشکلی دارم

ولی دیدم که هر آسانم از او گشت مشکل‌ها

کس اندر کشتی عشق ار نشیند هست طوفانی

نباید چشم امید افکند دیگر به ساحل‌ها

گمان کردم که راه عشق راهی بی‌خطر باشد

بدیدم پشته‌ها از کشته‌ها در راه و منزل‌ها

پی تاراج دین و دل به هر وادی به هر منزل

همی غارتگران دیدم ز خارج‌ها و داخل‌ها

گروهی واله و حیران گروهی گشته سرگردان

چه عارف‌ها چه عامل‌ها چه عالم‌ها چه جاهل‌ها

در آن وادی که بود از سیل اشکم ره پر آب و گل

همی دیدم خر و بار است کافتاده است در گل‌ها

در آخر دیدم آن دلبر که می‌جستیمش از هر در

چو جان دائم بر ما هست و ما هستیم غافل‌ها

اگر خواهی ببینی چون بلند اقبال جانان را

بباید دور کرد از خود علایق‌ها و حائل‌ها

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳نگار من چو پی رقص از میان جهدا
  2. شمارهٔ ۴افزوده غم عشق تو درد و تب ما را
  3. شمارهٔ ۵توبرانی اگر ز درما را
  4. شمارهٔ ۶پریشان در ازل کردی تو از گیسوی خود ما را
  5. شمارهٔ ۷دیده در آینه گویا خط وخال خود را
  6. شمارهٔ ۸طرز دیگر بنگرم امسال یار پار را
  7. شمارهٔ ۹کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین را
  8. شمارهٔ ۱۰از پریشانی من گر خبری بود تو را
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.